محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

292

مجمع الانساب ( فارسى )

دريغ برج معالى ، دريغ قصر كرم * دريغ ملك امانى و شهر امن و امان هزار حسرت از آن اصل معدلت كه همى * نهاد داغ جدايى به جان اهل جهان كدام دل كه نشد سوخته ز هجرانش * كدام ديده كه از فرقتش نشد گريان به مرگ او ملك الموت خود به خود بگريست * چو مىگرفت از آن مايهء جوانى جان اگر به چرخ فشانند هفت تختهء خاك * و گر ز چرخ بريزند انجم رخشان و گر ز خون جهان بين جهان شود دريا * و گر ز آتش دلها فلك شود ويران از آن چه فايده چون حكم كردگار اين است * كه هيچ نفس نيابد بقاى جاويدان هر آن كه زاد به ناچار بايدش نوشيد * ز جام دهر مى « كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ » « 23 » بقا بقاى خداى است و سلطنت او راست * كه هست قاهر و قهار و راحم و رحمن بزرگوار خدايا تو روح پاكش را * به فضل خويش به فردوس جاودان برسان سلطان بو سعيد مردى ميانه بالاى خوب چهره بود . لونش سپيدى ميل به اصفر داشت ابروبى بسته و چشمى خوب نه زيادت مغولانه و گردنى ميل به درازى . حركاتى متناسب و محاوره‌اى خوش و آوازى لطيف و سخن فصيح گفتى و او را زنان بسيار بودند خواتين بزرگ . اما خاتون اصلى او دختر غازان بود بنت عمش نام او الچكى خاتون و از ديگر زنان با هيچ يكى چنان خوش نبود كه با دختر چوپان . و چون در آخر عمر ، دختر دمشق بستد يعنى دلشاد خاتون ، او را نيز به

--> ( 23 ) . اشاره است به آيهء 26 سورة الرحمن .